X
تبلیغات
دلنوشته های یک جامانده

دلنوشته های یک جامانده
زندگی نامه سرداران شهید و 51 شهید طایفه کلهر
نويسندگان
لینک دوستان
لینک های مفید
حمایت میکنیم

 

«وصيت‌نامه يك دانش‌آموز شهيد از استان كهكيلويه و بويراحمد بعد از 18 سال در ميز مدرسه‌اش پيدا شد» ...

يكي از بچه‌ها فرياد زد: « جانمي جان » آقا معلم از اداره ميز نو آورده، ديگه خيالمان راحت شد. بچه ها انگار پر درآورده بودند، همه به هوا پريدند و هورا كشيدند.
وقتي ميز و نيمكتها را از ماشين پياده كردند مشخص شد ، ميزها دست دوم هستند. آقاي علوي ( معلم كلاس پنجم ) گفت: بچه ها كمك كنيد تا ميزها را داخل كلاس ببريم، اين ميزها را از انبار اداره آوردم. ببخشيد ميز نو نبود. مجبور شديم اينها را بياوريم، اينها متعلق به دبيرستان شهيد بهشتي بودند...


این نظر در تاریخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا
برچسب‌ها:
شهدا, جامانده, وصیت نامه, شهید

خاطره ای از زبان یک پرستار زمان جنگ:

خانم موسوی می شود خاطره ای از زمان جنگ برایمان بگویی؟
خاطره ای می گوید که تاثیرش اگر از تاثیر کتاب فلسفه حجاب دکتر مطهری بیشتر نباشد، کمتر نیست:

"یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتﻈر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم.
وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم...

 

 


این نظر در تاریخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا
برچسب‌ها:
جامانده, شهدا, حجاب, خاطره

این روزها شدیدا احساس بچه ای رو دارم که میره تو کوچه تا بازی کنه اما کسی بازیش نمیده...!!!

کربلا************مدینه*************شهدا***********وشاید نگاهی از جانب مادر

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

با اینکه هنوز دوهفته نیست از جنوب برگشتم دلم شدیدا برای راهیان تنگ شده...

نهرخین و کربلای چهار و شهدای غواصش

شلمچه و ناله های مادر مادرش

شرهانی و لاله های قرمزش

فکه و کانال کمیلش

اروند برداران گمنانش...

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

بالاخره نوبت منم میرسه

اندکی صبر سحر نزدیک است...

یاهو


این نظر در تاریخ شنبه سوم فروردین 1392 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
جامانده, شهدا, راهیان نور, شلمچه, نهرخین

گفت با یکی دعوام شده بود مردک به درد نخور به ناموس مردم متلک انداخته بود نمی تونستم طاقت بیارم رفتم یقه مردک رو گرفتم شروع کردم به زدن ...

اومد جلوم و گفت واسه چی داری می زنیش؟

گفتم: بی غیرت حرمت ناموس مردم رو نداره کسی که به ناموس کسی نگاه چپ بندازه باید بزنی لهش کنی.

گفت:....

 


این نظر در تاریخ دوشنبه هفتم اسفند 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا
برچسب‌ها:
جامانده, شهدا, بازگشت

بسم رب الشهداو الصدیقین

سلام

این پست صرفا محض رضای مخاطبینه

قصه ، قصه دوتا داداشه تو عملیات والفجر8

ماهها روی آب اروند کار شده بود اروندی که دارای 4 نوع حرکته و سرعتی بالغ بر 80 کیلومتر بر ساعت داره

با کوسه های وحشی که بوی خون رو از کیلومترها دورتر تشخیص می دند و به سرعت می آن بالاسر طعمه.

ذات این رودخانه طوری بود که تمام کارشناسان نظامی دنیا گفتند عبور از اروند غیر ممکنه و صدام هم با رادارهای رازیت لحظه به لحظه منطقه رو زیر نظر داشت تا اگه کوچکترین جنبنده ای حرکت کرد بفهمه.

تشخیص این بود که تو بیست بهمن ماه این آب کمترین جزر و مد رو داره و بهترین زمان برای عملیاته

اما شب عملیات همه معادلات بهم خورد منطقه طوفانی شد و امواج خیلج فارس با سرعت و قدرت می زد تو اروند و عملا عملیات غیر ممکن شد و دیگه نگاه های بچه ها نگاه های خداحافظی بود و می دونستند که این رفتن برگشتی نداره تا اینکه:

محسن رضایی پشت بیسیم گفت:

«بسم‌الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و قاتلوهم حتی لا تكون فتنه، یا فاطمه الزهرا(س)، یا فاطمه الزهرا(س)، یا فاطمه الزهرا(س)،»

رمز که اعلام شد...


این نظر در تاریخ یکشنبه هشتم بهمن 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا
برچسب‌ها:
شهدا, والفجر8, عملیات والفجر8, فداکاری, شهادت

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

رفته بود سراغ سردار قاسم سلیمانی فرمانده لشکر 41 ثارالله کرمان حاج همت رو میگم

گفت حاج قاسم 10 تا از اون شیرمردهات رو می خوام تو طلائیه بد گیر افتادیم می خوام 10 نیروی خیلی آماده بهم بدی.

حاج قاسم گفت ندارم فقط یکی هست که اندازه ده نفر برات میجنگه بعد اشاره به حمید کرد.

حمید نشست رو موتور و حاج همت ترکش وقتی راه افتادند...


این نظر در تاریخ دوشنبه چهارم دی 1391 توسط سید هاشم نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا
برچسب‌ها:
حمیدرضا میرافضلی, حاج همت, شهدا, شهادت, محمدابراهیم همت

بسم رب الشهدا

سلام

انصافا خسته ام خیلی هم خسته ام و بیشتر از این خستگی نمی تونم با خودم کنار بیام اینکه سرچی بماند...

اما باید یه مدتی با خودم خلوت کنم باید از بقیه دور باشم و در خلوت خودم با خودم کشتی بگیرم و یه حساب کتاب با خودم داشته باشم

دارم میرم اما ان شاء الله حتما بر میگردم کی و چطوری نمی دونم اما بر می گردم و مبارزه میکنم شاید دو روز دیگه شاید شش ماه دیگه و ...اما بالاخره می آم.

می آم تا نشون بدم من به این راختی ها نمی شکنم

باید نشون بدوم:

درخت ها ایستاده می میرند...


این نظر در تاریخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
خسته ام, درختها ایستاده می میرند

بسم رب الشهدا

سلام

امروز با یکی از رفقا که جانباز شیمیاییه بعد از چند هفته که ندیده بودمش داشتم تو گلزار بهشت زهرا(س) می چرخیدم که گفت بیا بریم سر قبر ...بعد گفت چندهفته پیش با هم اومدیم بهشت زهرا رو یادته؟ وقتی آدرس داد یادم افتاد.

گفت:شب که رفتم خونه بعد از نماز صبح زیارت عاشورا و ... که خوندم خوابم رفت تو خواب دیدم یه جایی مثل یه حسینیه نشستم و انگار مراسم سینه زنی تموم شده باشه یدفعه تموم سینه زنها برگشتند طرفم و صف آخرشون اولین صف سمت من شد(چون من آخر حسینیه نشسته بودم) که یکی از اون سینه زنها گفت فلانی چرا می آیی بهشت به من سر نمی زنی گفتم من شما رو نمیشناسم گفت من فلانی هستم و آدرس داد و شناختمش گفت دیروز که اومدی بهشت زهرا با رفیقت.........(اسم من رو برده بود) کنار قبر من رد شدی و نیومدی سربزنی من اونجا بودم گفتم اونجا کنار قطعه چهل که کنده شده است نمیشه رد شد گفت از فلان جا راه داره که تو هم بتونی رد بشی!!!

بعد گفتم اینجا کجاست گفت حسینیه حاج همت دوکوهه دیگه تو که این همه اومدی اینجا چرا یادت رفته این ستونها و ... نگاه که کردم دیدم همه رفقای شهیدم اونجا هستند.

از خواب بیدار شدم دیدم همه چی رو درست آدرس داده...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء

پ ن2: فلانی هاش زیاد شد خودتون پیدا کنید هرفلان به کی ربط داره...

پ ن3:خیال رفقا راحت معلوم شد بهشت هم سینه زنی داره...


این نظر در تاریخ پنجشنبه نهم آذر 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
شهدا, شهادت, بهشت زهرا, دوکوهه, حسینیه حاج همت

بسم رب الشهدا

سلام

الان داشتیم بخاری خونه رو کار می ذاشتیم که یه تیکه از لوله بخاری اضافه بود مجبور شدیم با قیچی تیکه اضافه رو ببریم.

لبه خیلی تیزی داشت که تا میکشیدی به دست، دست رو جر می داد...

یهو یاد صحبت های یه مادر عربی تو منطقه فتح المبین افتادم که می گفت دم خونه ما یه جوون پاسدار رو جلوی عروس و داماد با همین حلب های روغن سر بریدند و نمی دونید چه دست و پایی زد تا شهید شد...


یادمان نرود آسایش امروز ما مرهون ایثار و فداکاری های شهداست.

خدا کنه برای فردای قیامت جلوی آنها جوابیث داشته باشیم و شرمنده اونها نباشیم.

هو121


این نظر در تاریخ جمعه بیست و ششم آبان 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
شهید شیرعلی سلطانی, شهید بی سر, شرمندگی از شهدا

بسم رب الشهدا

سلام

یه مطلب باحال که بعدمدتها یکم سر کیفم آورد

یه شهید تو بهشت زهرا(س)  پیدا کردم دقیقا اسمش با اسم من و اسم پدرش هم با اسم بابام یکیه

می گم نکنه من خودمم شهید شدم خبر ندارم یا داغم هنوز متوجه نشدم...


این نظر در تاریخ چهارشنبه دهم آبان 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
شهدا, بهشت زهرا, همزاد, شهید

خدایا خسته ام...

دلم می خواد داد بزنم و حرفهام رو بگم

از بازیچه دنیا شدنم بگم دلم می خواد تمام هستی خودم رو بدم و فقط حرفهایی که رو دلم انبار شده رو بزنم ای کاش مخاطبان دردهام نمیرفتن ای کاش هنوز هم باهم بودیم هنوز هم می تونستم باهاتون بگم بخندم بعد از شما باور کنید دلم دائم بهونه داره فقط برام علی مونده که اونم رفت جایی که می دونم دیدارمون می افته به قیامت دیشب(شب جمعه) سر خاک جواد باهاش تلفنی حرف زدم می دونم اونم وقت پریدنش رسیده دیگه دلش تو این قفس جانمیشه باید روحش بره بالا و بالاتر.هرچی خواستم به علی بگم رفتی مارو یادت نره انگار زبونم قفل شده بود انگار لیاقت اینکه علی ها یادم باشند رو ندارم

سجاد کجایی دلم بدجوری برات تنگ شده برای اون خنده های باحالت برای اون کل کل کردن هامون برای اون کشتی گرفتن هامون سجاد بیا، بیا یه بار دیگه باهم بریم ندبه بعد از اون فوتبال،اقای دلپیرو اقای پرسپولیسی ببین دیگه نه تو هستی و نه پاسی که من بتونم با اونا با تو کل کل کنم بیا باور کن دیگه دل و دماغ فوتبال نگاه کردن هم ندارم باور کن نمی تونم لباس میلان رو ببینم سجاد بیا، چطور باور کنم یکسال و نیمه تو رفتی و من دارم نفس میشکم چطور داداش سجاد یادته ماجرای گربه رو هنوزم یادم می افته اول خنده ام می گیره و بعد گریه نبودن تو درکنارم ،ببینم اونجا قاطی بچه ها با هم پینگ پنگ هم بازی می کنید هنوز یادته یا نه ست سوم امتیاز آخر صفر برای تو...آخ که اینها داره آتیشم می زنه داداش کجایی؟؟؟

بعد تو دنیا برام قفس شده

واسه مردم همه چی هوس شده

بیا دلم برای گشت زدن رو اون موتور زوار در رفته ات تنگ شده، تنگ اون شبهایی که تو دعای کمیل زار زار گریه می کردی سجاد خیلی زود بود دستامون از هم جدا بشه خیلی زود بود بری و دیگه سراغ من نیای لامصب مگه ما از داداش به هم نزدیک تر نبودبم دلم برای گریه هات تو هیئت چهارشنبه ها تنگ شده کجــــــــــــــــــــایی؟؟؟

عباس عزیز ما باهم قرار داشتیم و من از سال 85 تا الان منتظرم تا الان هیچکس اسمتون رو هم نشنیده بود از من اما دارم داد می زنم بیا دیگه دلم بدجور تنگتونه...بین شبی که بالای پشت بوم خوابیدیم یادته...یادته با طناب بستمت نری خودت رو بندازی پایین... عباس اون دنیا هم کوه می ری باورت میشه دیگه دل کوه رفتن ندارم و از کوه دوری می کنم آره من منی که غافل میشدی تو کوه بودم الان تا غافل میشی عین کش در میرم تو بهشت زهرا.

عباس جان داداش سجادم ای کاش حداقل می دونستم قربتون کجاست میشد بیام بالای سرخاکتون زار بزنم اما حیف ، حیف که...

اخه با معرفتا خط شکنا یلا و پهلونای باصفا

دلتون چه جور چطور راضی شده اسم من خارجه از بازی شده

تو که غصه هام رو دائم می دونی منو با خودت ببر به مهمونی

با یه سربندی که یا حسین داره یه کالیبر تو پیشونیم خال بکاره

خدایا برای خلقت بهشت زهرا ازت ممنونم.


این نظر در تاریخ شنبه ششم آبان 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
خستگی, جامانده, دلتنگی, رفقا

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

بعد از عملیات کربلای چهار بود حاج یدالله خیلی بی قرار رفقای شهیدش شده بود رفته بود تو خودش و انگار غم دنیا رو دلش نشسته باشه با هیچکس صحبت نمی کرد.

شهید روحانی حاج آقا میثمی اومد و سراغ حاج یدالله رو گرفت گفتنذ حالش خرابه و تو سنگر نشسته و با کسی حرف نمیزنه نرو پیشش اما حاج اقا رفت...

بعد از چند دقیقه دیدم حاج یدالله اومد بیرون شادو خرم اما کسی نفهمید چه اتفاقی افتاد...

دم غروب بود و تو پادگان شهید بهشتی با بچه ها داشتیم والیبال بازی می کردیم حاج یدالله هم اومد و با دست مجروحش شروع به بازی کرد بعد بازی رفت در کمدش رو باز کردو تمام وسائلش رو مرتب روی تخت چید و همه ما در تعجب بودیم که رو به بچه ها گفت:

هرکس هرچیزی می خواد برداره برای یادگاری...

دل یدفه ریخت فهمیدم که حاجی هم پریدنی شده و روزهای آخرشه...

.....

تو ماشین داشتیم می رفتیم برای مراسم حاج یدالله که دیدم حاج آقا میثمی یدفعه زد زیر گریه و بی تابی می کنه دلیلش رو پرسیدم گفت روز آخری که رفتم دیدن حاج یدالله دیدم حالش خیلی بده و هرکاری کردم آروم نشد تا یکدفعه از دهنم پرید گفتم حاجی تو لشگر تو از همه زودتر به رفقا می رسی و اولین شهید شمایی که حاجی با این حرف من خیلی شاد و شد و حالا حاجی هم رفت و من موندم...

البته بعد چند روز حاج آقا هم آسمونی شد...

---------------

چندتا مطلب که لازم توضیح بدم:

1- بعضی از دوستان با دیدن عکس سردار قاسم سلیمانی در وبلاگ فکر کردند این وبلاگ نتعلق به ایشونه(فرمانده سپاه قدس) در اینجا لازم می دونم بگم بنده یکی از نسل سومی هایی هستم که جنگ رو درک نکردم و عکس سرلشگر رو هم برای اعلام دفاع از ایشون در برابر هجمه ها قرار دادم.

2- گاهی حس نوشتن دارم اما مطلبی به ذهنم نمی رسه گاهی هم مطلب دارم اما حس نوشتن ندارم اینها به اضافه اینکه جدیدا وقتم خیلی کم شده و گرفتاری زیاد این وبلاگ تا اطلاع ثانوی بسته میشه چون آقا مصطفی هم رفت در جرگه متاهلین و ایشون هم دیگه همکاری نمیکنه.

رفقای عزیز حلال کنند و برای عاقبت به خیری ما هم دعا بفرمایند.

تا اطلاع بعدی خدانگهدار...



این نظر در تاریخ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
حاج یدالله کله, شهید میثمی, جامانده, دلنوشته, شهدا

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

سرم خیلی شلوغه و وقت کمه اما الان اومدم به اونهایی که دوست ندارند  منو ایستاده ببینند بگم من ایستادم مغرور و سربلند و تا نشکونمتون نمی شکنم من هستم و این بودنم برام باعث خوشحالیه چون دارم مبارزه می کنم چون دارم می جنگم و اگه روزی هم نبودم خیلی ها هستند این علم رو بدوش بکشند و نذارند خون من پایمال بشه...

آهای اونایی که دارین برای نابودی من می جنگین و کمر همت بستید ضربه هاتون رو کاری تر کنید و باز هم تهمت و دروغ و هرچی داریید رو کنید من ایستاده ام و درختها ایستاده می میرند...

مدد یاهو


این نظر در تاریخ شنبه هفدهم تیر 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
درختها ایستاده می میرند, جامانده, شهدا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام رفقا

یه خواهشی دارم ازتون لطف کنید اول این فایل رو دانلود کنید و بعد از گوش دادن به اون این مطلب رو بخونید:(لینک تصحیح شده)


http://uplod.ir/saw9nhq6wj67/____________________________________.mp3.htm

(دانلود من یه نوکر در به درم رمضان)(دانلود من یه نوکر در به درم رمضان)(دانلود من یه نوکر در به درم رمضان)(دانلود من یه نوکر در به درم رمضان)(دانلود من یه نوکر در به درم رمضان)(دانلود من یه نوکر در به درم رمضان)(دانلود من یه نوکر در به درم رمضان)(دانلود من یه نوکر در به درم رمضان)-


این نظر در تاریخ شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا
برچسب‌ها:
جامانده, شهدا, مداحی رمضانی, من یه نوکر در به درم, مداحی در مورد شهدا

بسم رب الشهدا و الصدیقین سلام و عرض تسلیت به مناسبت سالروز شهادت امام و مولا و مقتدایمان امام هادی(ع) ابتدا عرض معذرت از اینکه مدتها نبودم و ننوشتم اما دوستان با پیامهای گرم خودشون ما رو مورد عنایت قرار دادند و از همین جا از همشون تشکر می کنم. امروز یه ماجرای جالب و تازه اتفاق افتاده رو براتون تعریف می کنم: حاج آقای عباسی رو که یاتون هست همون دوست جانبازم که چندتایی مطلب ازش براتون گفتم ایشون نقل میکنه چند وقت پیش به دنبال قبررفیقم شهید سید رضا عرب می گشتم می دونستم تو قطعه بیست و شش دفنه اما هرچی گشتم پیداش نکردم تا اینکه بالاخره خسته شدم و رفتم سر قبر یکی از شهدای گمنام و گفتم من هرچی دنبال قبر سید گشتم پیدا نکردم الان به نیت سید سر قبر شما یه فاتحه می خونم ، فاتحه رو قرادت کردم و برگشتم منزل شب تو خواب دیدم همون شهید گمنام اومد پیشم گفت من گمنامم و کسی من رو نمیشناسه شما که رفیقت رو میشناسی چرا گمش کردی؟! اخوی قبرش چهار تا بالاتر از قبر من سمت راستته. راه افتادم بهشت دیدم بلــــــــــــــــــــه نشونی شهید گمنام درسته...

این نظر در تاریخ جمعه پنجم خرداد 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
جامانده, شهدا, شهید سیدرضا عرب, شهید گمنام, بهشت زهرا

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام رفقا

دفعه آخری که تو این محیط نوشتم گفتم انشاالله که آقا مصطفی خبر مفقودی الاثر شدن ما رو برای دفعه بعد براتون بنویسه اما شهادت مرد می خواد مفقود شدن مردتر...

هنوز ناامید نیستم انشاالله به زودی قسمت ما هم میشه به قول داش ابرام حسامی:

آ خدا مرده آخدا مارو هم شهید میکنه...

اما امروز یه مطلبی رو براتون می نویسم از سید میر طاهری که قبلا خاطراتش رو تو یه نوبت نوشتم این مطلب در سایتهای دیگه هم اومده...

* او می‌دانست در کجا دفن می‌شود

سیداحمد میرطاهری مسئول تفحص لشکر 27 محمدرسول‌الله‌(ص) از شهید شهبازی اینگونه روایت می‌کند: شهید شهبازی یک جوان بسیجی بود که جنگ و جانبازی در دفاع مقدس را درک نکرده بود اما با شهدا مأنوس بود.
او با شهدا حرف می‌زد و اشک می‌ریخت. قبل از شهادتش در قطعه 27 که شهید محمودوند و شهید پازوکی در آنجا به خاک سپرده شده‌اند، به مادر شهیدی که بر سر مزار فرزندش آمده بود، مزارش را نشان می‌‌دهد و می‌گوید «مادر! من علیرضا شهبازی هستم، یادت باشد، اینجا، جای من است». کسی این جریان را نمی‌دانست تا اینکه 3 ـ 4 سال بعد از شهادت علیرضا، مادر آن شهید این موضوع را به مادر شهید شهبازی می‌گوید. مادر شهید نیز بیان می‌کند: علیرضا چهل شب در همین مکانی که الان مزار اوست زیارت عاشورا ‌خواند.

این نظر در تاریخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا
برچسب‌ها:
جامانده, شهدا, شهید علیرضا شهبازی, بهشت زهرا, فکه

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

مدتی رفته بودم راهیان با یه گروه از یه مسجد تو میدون خراسون

بچه های تو رنج سنی 13-18سال

چقدر پاک بودند و صاف و ساده با کوچکترین روایتی شروع به اشک ریختن می کردند...

اما به زودی با چندتا عکس و مطلب به روز میشم...

مددباهو


این نظر در تاریخ چهارشنبه نهم فروردین 1391 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
راهیان نور

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام دوستان

اول از همه ببخشید که چند روزی نبودم البته تا آخر عید اگه عمری باشه در خدمت شما هستم اما بعد عید دوباره نزدیک دو ماه نیستم مگه اینکه یه فرجی بشه...

دوما با اتفاقاتی که افتاد معلوم شد من رو سیاه به اندازه یه سگ پیش خدا و شهدا آبرو ندارم ...بی خیال

فهمیدم که بود و نبودم برای اونها فرقی نداره و قرار شده یکی از دوستان تو زمانی که من نیستم زحمت وبلاگ رو بکشه منم واسه دل خودم گاهی می نویسم چون شهدا یه دوزاری من رو قبول ندارند و من بی ابرو هستم...

اما ماجرا:

عرض شد که یه جایی بود تو طلائیه که از اونجا صدای زیارت عاشورا دسته جمعی می اومد و بعدا مشخص شد عده ای از شهدا تو همون منطقه مظلومانه به شهادت رسیدند و ...

چند وقت پیش گروهی برای تفحص رفتند طلائیه که یکی از دوستان هم با اونها بود گفت رسیدیم به همون منطقه باز دیدیم صدای زیارت عاشورا داره می آد همون صدای سالهای جنگ خم.ن طور سوزناک و دسته جمعی رفتیم سمت منطقه ای که صدا می اومد اما چیزی نبود شروع به تفحص کردیم و مطمئن بودیم اون شهدا اینجا هستند اما هرچی می گشتیم کمتر پیدا می کردیم باز شب صدا ها بلند میشد و باز جستجو و باز دست خالی...اصطلاحا شهدا خودشون رو نشون نمی دادند((یه اصطلاحی هست تو تفحص که شهید تا خودش نخواد خودش رو نشون نمیده و هرچی تلاش کنی الکیه))

تا یکی از مسئولین گفت من بلدم چی کار کنم صبح شد و همه با طهارت کامل رفتیم منطقه نشستیم و زیارت عاشورا رو کامل خوندیم و بعد سینه زنی و گریه و دعا و ... تمام تشریفات کامل بود راهی اون منطقه شدیم هنوز بیل اول رو نزدیم که نشونه های یه شهید پیدا شد خیلی زود شهید دوم و سوم و ... تا رسیدیم به آخرین شهید شمارش که شد دیدیم با شهدای قایق گم شده تعدادشون یکیه...




انشاالله خدا خودش به اندزه یه سگ واسه ما آبرو جور کنه

به قول سعید حداد که میگه رسول ترک گفت من یه سگم اینها ردم می کنند و امام حسین(ع) اون رو خرید ایکاش ما رو هم به سگی قبول داشتند ای کاش...



این نظر در تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
جامانده, شهدا, طلائیه, روایتی از جنگ

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

رفقا اگه یادشون باشه چند وقت پیش یه مطلبی نوشتم با عنوان ماجرای عجیب طلائیه و عملیات کربلای چهار در شلمچه که رفقای قدیمی می تونن تو ارشیو دی کاه همین سال پیداش کنند...

من یه مشکل برام پیش اومده که باید تا شنبه ظهر حل بشه اگه بچه های خوبی باشید و دعا کنید این مشکل هم حل بشه (مشکل مربوط به کار شهداست و خودشون باید عنایت کنند وگرنه از دست هیچ انسانی دیگه کاری بر نمی آد ) خبرهای تکمیلی از تفحص اونجا رو که فوق العاده جذابه و پیدا شدن اون شهدا براتون میگم وگرنه که ...

من برای این مشکل از تمام آبروم مایه گذاشتم ...

شما دعا کنید پیش اونها بی آبرو نباشم منم تلافی می کنم رفقا

مددیاهو


این نظر در تاریخ جمعه دوازدهم اسفند 1390 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا
برچسب‌ها:
جامانده, شهدا, کربلای 4, طلائیه

بسم رب الشهدا و الصدیقین

باز یه پست اهل دلی دیگه البته طبق قرار قبلی ما استفاده و حتی نقل این مطلب بدون هماهنگی شرعا حرام اما قانونا آزاد!!!است.

این خاطره رو از زبان دوست بسیار عزیزم جانباز بزرگوار شاعر دفاع مقدس آقای امیر عابدی براتون میگم:

هرچند که به قول سپهر گفتن این خاطره بدجوری می سوزونش

راستی رمز پست مثل پست قبلی اینبار خیبر!!!هرکی اهل دل باشه یادشه اگه یادتون بود و خوندید و قبول داشتید بازم از این پستها می نوسم وگرنه بی خیال


این نظر در تاریخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا
برچسب‌ها:
جامانده, شهدا, مورچه آدم خوار, شلمچه, شهید کانال

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

بازسازی این پست انجام شد اما اگه دوباره خراب بشه حال ندارم اون رو درست کنم

انشاالله یه روز بیاد که بروبچ با دیدن این عکسها بگن اون فلانی اون وسط یادش بخیر شهید شد جنازه اش هم برنگشت...

بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین پیشوا

ایستگاه راه آهن۸۷

اسامی اونها که یادمه:

محسن گلستانی آقای عزیزی)کارمند(محمد حسن، محسن مهدوی ،سید مجتبی طباطبائی ، رضا اردلان،محمدجواد ایمنی ، مجید اسمعیلی ،یاشار صلاحبین،حامدعنقایی،حامد عبدی،حامد کوماهی،ابوالفضل الواریان،محمدغریبی،سیدحسین طالبی،مسلم فرحناکی

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


این نظر در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا
برچسب‌ها:
بسیج دانشجویی, راهیان نور دانشگاه ورامین پیشوا, اروند, شرهانی, پادگان شهید کلهر

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

به خاطر بعضی از مشکلات شاید این وبلاگ رو تعطیل کردم اما این موضوع که می خوام تا جایی که ممکنه خلاصه بگم و مفید:

این پست که شاید اخرین پست وبلاگ باشه در جواب دوست عزیزی داده شده سئوالی رو مطرح کردند که آیا درسته که بعضی از افراد در مواقع خاص صدای عملیات کربلای چهار رو تو شلمچه می شنوند؟

پست رو رمز دار کردم تا اونهایی که اعتقادی به این موضوعات ندارند نخونند باید اهل دل بود تا اهل دل رو فهمید...


این نظر در تاریخ چهارشنبه هفتم دی 1390 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا

تمامی روزهای سخت سال های دفاع مقدس برای رزمندگان دلاور خاطراتی زیبا و به یاد ماندنی رقم زده است ، خاطراتی كه با گذشت زمان طراوت و تازگی بیشتری پیدا می كند .

صبح روز اول بهمن ماه 65 بود . شب قبل را تا صبح با حاج یدا... تو كانال پرورش ماهی بودم . 10 روزی از شهادت حاج حسین گذشته بود و هنوز كسی لبخندی رو صورت حاجی ندیده بود. بد جوری بی طاقت شده بود و مدام تو خودش بود. تازه هوا كمی روشن شده بود كه یك رزمنده ی بسیجی به طرف حاج یدا... آمد و گفت: برادر كلهر، من دیشب خواب دیدم حاج حسین میر رضی سر راهی ایستاده، جلو رفتم و به او سلام كردم و گفتم: حاج حسین مگه تو شهید نشدی؟ اینجا چه می كنی؟

ادامه ماجرا در ادامه مطلب

این نظر در تاریخ دوشنبه پنجم دی 1390 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

خداوکیلی اصلا قصد نداشتم وارد اینجور مسائل بشم اما انگار خود شهید عنایت کرد تازه شهیدی که هنوز اسم کوچکش رو نمی دونم!!!

امروز رفته بودم بهشت پیش یکی از رفقای جانبازم به اسم آقای عباسی بحث بود سر یه خوابی که من مدتهاست اون رو می بینم اما دفعه قبلی این خواب که سالهاست تکرار میشه یه تفاوتهایی اساسی کرده بود.

بعد ایشون برام تعریف کرد:

یه عزیزی بود که تو کار مبارزه با مواد مخدر انجام وظیفه میکرد ایشون شبها قبل خواب به عشق امام زمان وضو می گرفت و می خوابید و همیشه وقتی بیدار می شد و نماز شبش رو می خوند بیسیم می زد که ساعت فلان ، این تعداد ماشین می آد از فلان جا رد میشه شما تا فلان لحظه باهاش کاری نداشتته باشید تا همشون بیان تو قتلاگاه یا مثلا می گفت امشب ایرانی هاشون رو بزنید و افغانی ها رو سالم اسیر بگیرید یا برعکس و دستورهای دیگه وقتی ازش می پرسیدیم این اطلاعات رو از کجا می آری جواب نمی داد بعدها فهمیدیم وقتی به عشق امام زمان بخوابی و بیدار بشی خودشون هم کمکت می کنند و اطلاعات رو بهت میدند!!!!!

اون شهید کسی نبود جز...

برای خواندن زندگی نامه و نام شهید به ادمه مطلب مراجعه نمایید...


این نظر در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا

امروز با یکی از دوستان مباحثه داشتیم این جملات رد و بدل شد جالبه :

امام به ما یاد داد خودسازی، مبارزه ، کارسیاسی و حضور در وسط مردم هیچ منافاتی با هم ندارن.

خودسازی با دیگر سازی به وجود می آدببین دین چی می خواد نه نفست چی می خواد.

در شرایطی که انقلاب مقدس اسلامی برای ادامه مسیر احتیاج به جهاد ما داره و همچنین در شرایطی که بار امانت شهدا برعهده ماست و همچنین در شرایطی که اجرای منویات آقا( مقام معظم رهبری)بستگی به عملکرد ما داره :

حرفهای اینچنینی(گوشه گیری و خودسازی در کنج خلوت و بعد ساخت جامعه)چیزی نیست جز ترس از ادامه مسیر ، جازدن و دور زدن ولایت و در یک کلام خیانت.

مواظب باش برادر اسمت در لیست افرادی که کربلا رو تنها گذاشتن به خاطر حال و هوای فردی خودشون؛ ثبت نشه.

هر کاری می خوای بکنی و هر تفکری که داری مختاری ولی قبل از انجام هر عمل خواهشا ریشت رو با تیغ بزن و قسمت میدم که دیگه به خودت نگو بسیجی...

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما شهادت ماست


این نظر در تاریخ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به اطلاع می رساند استارت کتاب زندگی نامه شهید هاشم کلهر زده شد.


این نظر در تاریخ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا

بسم الله الرحمن الرحيم

 

توي سرما مونده بوديم تو برفي شديد كه سوز سردي همراهش بود از ماشين پياده شديم براي كاري كه يهو در ماشين قفل شد سوييچ هم تو ماشين مونده بود هركاري كردم در باز نشد كه نشد همه كليدها رو به در ماشين امتحان كرديم اما انگار اين قفل تو عالم همين يه كليد رو داره كه اونم تو ماشين مونده.

ديگه كاملا درمونده شده بودم خدايا چي كار كنم اگه شيشه رو بشكونم تا شهر همه يخ مي زنيم اگه شيشه رو نشكونم بيرون يخ مي زنيم.

داشتم به سوييچ كه تو ماشين بود نگاه مي كردم كه يهو نگام افتاد به جا سوييچي و عكسي كه روي اون بود ملتمسانه گفتم شما كه خودت بلدي درستش كني ما هم درمونديم يه كاري بكن بالاخره شما از ما تواناتري.

اين رو گفتم و يه كليد رو اندختم به در يهو در باز شد تا الان چند بار همه كليد ها رو امتحان كرده بودم اين كليد هم جزو اونها بود متعجب سريع در رو باز كردم و سوييچ رو در آوردم در رو دوباره بستم هركاري كردم با اون كليدي كه الان در رو باز كرده بود ديگه در باز نشد فهميدم كار خودش رو كرده.

تو ماشين نشستيم و راه افتاديم و من در فكر اينكه چطور در باز شده بود.

مي دونستم كار خودشه صاحب عكس كسي نبود جز

شهيد ابراهيم هادي

این نظر در تاریخ پنجشنبه یکم دی 1384 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات تفحص مرتضی شادکام

اواسط سال 72 بود که همراه حمید اشرفى، در اطراف ارتفاع 112 فکه، در حال زدن یک معبر جدید بودیم. از راه نفر رویى که میان میدان مین قرار داشت، مى گذشتیم تا کار را پى بگیریم. در حالى که به پاک بودن راهى که مى رفتیم اطمینان داشتم و در ذهنم بود که از کدام جهت وارد معبر شویم، جلو حرکت مى کردم و حمید پشت سرم مى آمد. در همان حال تند راه رفتن ناگهان احساس کردم پایم به یک شاخه یا ریشه گیاهى گیر کرد که تعادلم را از دست دادم و تلو تلو خوردم. نزدیک بود بیفتم داخل میدان مین. خودم را کنترل کردم و خیلى عادى و بى توجه به آنچه گذشت، خواستم به مسیر خود ادامه دهم که ...


این نظر در تاریخ سه شنبه سیزدهم آبان 1382 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا

شمس‌الله چهارلنگ:
در آن زمان، رسم ما و تمام طایفه کلهر، بر این بود که تمام سه ماه تابستان را در «لار» بالاتر از «اوشان و فشم»، به سر می‌بردیم. تمام همشهریان و هم محله‌ایهای ما، هر تابستان این کار را می‌کردند.
لار، منطقه‌ای بسیار خوش آب و هوا، سرسبز و زیباست؛ با چمنزارهای سبز و دشتهای پرگل. کودکیهای من و یدالله و همبازیهای‌مان، در سبزی دشتها و در میان گلهای خوشبو و پرندگان طبیعت زیبای لار گذشت. چمنزار سبز بود و کودکی و بازی و شیطنت.
من باید هر روز گوسفندها را، که حدود سی، چهل رأس بودند، برای چرا به چمنزارها می‌بردم و عصرها حدود ساعت پنج بازمی‌گرداندم. آن روز هم، گوسفندها را برای چرا برده بودم.
وقتی به چمنزار رسیدم،‌آنها را به حال خودشان رها کردم. در آن اطراف، چشمه زیبایی به نام «کرکبود» بود. من کنار چشمه نشستم و ...

شهید سرتیپ حاج یدالله کلهر


این نظر در تاریخ یکشنبه سیزدهم مهر 1382 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ادامه مطلب ا بالا

 بهشت ... بهشت .... دنيا بگوشم

* دنيا ...دنيا ... بهشت بگوشم

- بهشت ... هيات براتون مفهومه

* همون معبري که انتهاش خداست ... بله مفهومه ... بفرماييد.

- بهشت جان ... بچه ها وسط هيات جازدند ... نيروي کمکي مي خواهيم.

* دنيا ... دنيا ... بايد به بچه ها مهمات بدهيد ... مفهومه
 

-بله بهشت ... براي ما مفهومه . اما بچه ها مهمات رو دلهاشون حبس کردند.

* دنيا ... معشوقشون را نشان دهيد . دوباره عاشق مي شن.

- بهشت جان ... به خدا هزار بار اين کار رو کرديم ... ديگه چي بگيم .


* به بچه ها بگيد ... پهلو شکسته ... ديوار ... در سوخته ... واويلا ... يا زهرا ... يا زهرا ... يا زهرا

- بهشت جان ... قربون دهنت ... باز هم برامون مهمات بفرست تا بهشون بدهيم ... بهشون نشون بديم ، معشوقشون هر لحظه به يادشونه ، تو فکر و قلبشونه.

* به بچه ها بگو... آقاشون هر روز ، هر دقيقه ، هر لحظه مي گه يا حسين .. مي گه مثل حسين قيام کنيد ... دشمناتون رو حسيني ريشه کن کنيد ... نسل اين علفهاي هرز رو از روي خاک منقرض کنيد ... يا حسين

- بهشت جان واضح تر بگو ... اينا خيلي گنگه

* به بچه ها بگو ... دشمن از شما فقط يه چيز مي خواد ، اونم تعطيلي هيات هاست . جايي که قلبهاتون دوباره عاشق مي شه .. هر لحظه منتظر اومدن امام زمانتون مي شويد ... دنيا ... به بچه ها بگو ... اگه هيات ها رو تعطيل کنند قلب امام زمانشون رو شکستند .

- بهشت همه چيز مفهومه .. خدا کنه براي قلب بچه ها هم مفهوم باشه.

* دنيا .. به بچه ها بگو .. مواظب ترکشهاي هوايي و مينهاي زميني دشمن باشند ... اينا يواش يواش آدم رو از پا درمياره... درمان نداره ... مثل طاعون همه رو مبتلا مي کنه ... خيلي زود آدم رو راهي دوزخ مي کنه .

- بهشت جان ... پيامت مفهوم بود ... تمام.

* دنيا ... به بچه ها بگو متوسل بشن به امام زمان (عج) و بلند بگن بسم ا... تمام.


این نظر در تاریخ دوشنبه هفدهم خرداد 1378 توسط جامانده نوشته شده است ا ا ا بالا

Weblog Theme By :: Nima Eskandari :: Www.javanskin.ir :: Khamenei.ir


درباره وبلاگ

شاید تقدیر اینطور رقم خورده...
خدا رحمت کنه شهید زین الدین رو که گفته بود بچه ها اگه الان شما ناراحتید چرا زمان صدر اسلام نبودید یه روزی می آد یه عده ای ناله می کنن چرا زمان شما نیستند قدر این دوران رو بدونید...
حالا مصداق دل ماست
غبطه می خوریم به اون دوران
جاموندیم چه جاموندنی...
اما ناامید نیستیم
شاید خدا برای ما یه دوکوهه دیگه در نظر داره
مگه آوینی نگفت:
دوكوهه، آیا دوست داری كه پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟
پس منتظر باش.
ما هم منتظریم که:
شاید این جمعه بیاید شاید...
در هر صورت جنگ جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همین مبارزات، چه جنگ، جنگ نظامی باشد چه جنگ فرهنگی و چه جنگ سایبری...
WE STAND UP TO THE END
طراحی و پشتیبانی قالب