X
تبلیغات
دلنوشته های یک جامانده - حاج یدالله کلهر
دلنوشته های یک جامانده
 
زندگی نامه سرداران شهید و 51 شهید طایفه کلهر
لینک دوستان
لینک های روزانه
لوگوی همسنگران
طراح قالب
معببر سایبری فندرسک

بسم رب الشهدا

سلام

به این عکس ها خیره شو خیره شو...

 




برچسب‌ها: جامانده, شهادت, بی حیایی, دعا
[ شنبه شانزدهم شهریور 1392 ] [ 16:2 ] [ جامانده ]

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

بعد از عملیات کربلای چهار بود حاج یدالله خیلی بی قرار رفقای شهیدش شده بود رفته بود تو خودش و انگار غم دنیا رو دلش نشسته باشه با هیچکس صحبت نمی کرد.

شهید روحانی حاج آقا میثمی اومد و سراغ حاج یدالله رو گرفت گفتنذ حالش خرابه و تو سنگر نشسته و با کسی حرف نمیزنه نرو پیشش اما حاج اقا رفت...

بعد از چند دقیقه دیدم حاج یدالله اومد بیرون شادو خرم اما کسی نفهمید چه اتفاقی افتاد...

دم غروب بود و تو پادگان شهید بهشتی با بچه ها داشتیم والیبال بازی می کردیم حاج یدالله هم اومد و با دست مجروحش شروع به بازی کرد بعد بازی رفت در کمدش رو باز کردو تمام وسائلش رو مرتب روی تخت چید و همه ما در تعجب بودیم که رو به بچه ها گفت:

هرکس هرچیزی می خواد برداره برای یادگاری...

دل یدفه ریخت فهمیدم که حاجی هم پریدنی شده و روزهای آخرشه...

.....

تو ماشین داشتیم می رفتیم برای مراسم حاج یدالله که دیدم حاج آقا میثمی یدفعه زد زیر گریه و بی تابی می کنه دلیلش رو پرسیدم گفت روز آخری که رفتم دیدن حاج یدالله دیدم حالش خیلی بده و هرکاری کردم آروم نشد تا یکدفعه از دهنم پرید گفتم حاجی تو لشگر تو از همه زودتر به رفقا می رسی و اولین شهید شمایی که حاجی با این حرف من خیلی شاد و شد و حالا حاجی هم رفت و من موندم...

البته بعد چند روز حاج آقا هم آسمونی شد...

---------------

چندتا مطلب که لازم توضیح بدم:

1- بعضی از دوستان با دیدن عکس سردار قاسم سلیمانی در وبلاگ فکر کردند این وبلاگ نتعلق به ایشونه(فرمانده سپاه قدس) در اینجا لازم می دونم بگم بنده یکی از نسل سومی هایی هستم که جنگ رو درک نکردم و عکس سرلشگر رو هم برای اعلام دفاع از ایشون در برابر هجمه ها قرار دادم.

2- گاهی حس نوشتن دارم اما مطلبی به ذهنم نمی رسه گاهی هم مطلب دارم اما حس نوشتن ندارم اینها به اضافه اینکه جدیدا وقتم خیلی کم شده و گرفتاری زیاد این وبلاگ تا اطلاع ثانوی بسته میشه چون آقا مصطفی هم رفت در جرگه متاهلین و ایشون هم دیگه همکاری نمیکنه.

رفقای عزیز حلال کنند و برای عاقبت به خیری ما هم دعا بفرمایند.

تا اطلاع بعدی خدانگهدار...




برچسب‌ها: حاج یدالله کله, شهید میثمی, جامانده, دلنوشته, شهدا
[ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ] [ 22:45 ] [ جامانده ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

دوستان یه دو، سه هفته ای نیستم اگه برگشتم که میرسم خدمتتون اگه هم خدا خواست و رفتیم پیش رفقا که حلال کنید و التماس دعا...

سالها پیش این مطلب رو نوشتم اما خیلی دوسش دارم

برای همین الان تو این وبلاگ هم قرار میدم.

علاقه خاصی به این نامه دارم خیلی خیلی زیاد...

تقديم به علمدار لشگر ده سيدالشهدا حاج يدالله كلهر

تو را نديده ام و فقط عكسهايت را در ميان انبوه خاطرات گذشته پيدا كرده ام و رشادت هايت را به سختي از كنار فيلم هاي هاليودي جستجو كرده ام . سخت است برايم؛ دلم مي خواست زماني كه برايت مي نويسم از خوبي ها بگويم و از جهاني شدن اسلام و از ايراني سراسر تقوا و علم . اما چكنم كه مجبورم از سختي ها برايت بگويم مي دانم از من والاتري و مرا شاني براي بودن با تو نيست، ولي بگذار تو را به ياد آن دوران كه نديده ام برادر خطاب كنم تا زبان راحتر بچرخد و قلم راحتر بنويسد. برادرم دوست داشتم برايت بنويسم كه محيط شهر و كوچه مان سراسر ياد شماست و ارزشهايي را كه براي آن تا دم آخر ايستادي سردر ورودي شهرمان نقش بسته است،دوست داشتم بنويسم كه محيط دانشگاهها آنچنان است كه اگر كافر هم وارد آن شوي يك عالم متعهد بيرون خواهي رفت ؛ دوست داشتم بنويسم...

دنباله در ادامه مطلب...




برچسب‌ها: حاج یدالله کلهر, جامانده, شهدا, شهید کلهر, دلنوشته
[ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ] [ 15:29 ] [ جامانده ]
تمامی روزهای سخت سال های دفاع مقدس برای رزمندگان دلاور خاطراتی زیبا و به یاد ماندنی رقم زده است ، خاطراتی كه با گذشت زمان طراوت و تازگی بیشتری پیدا می كند .

صبح روز اول بهمن ماه 65 بود . شب قبل را تا صبح با حاج یدا... تو كانال پرورش ماهی بودم . 10 روزی از شهادت حاج حسین گذشته بود و هنوز كسی لبخندی رو صورت حاجی ندیده بود. بد جوری بی طاقت شده بود و مدام تو خودش بود. تازه هوا كمی روشن شده بود كه یك رزمنده ی بسیجی به طرف حاج یدا... آمد و گفت: برادر كلهر، من دیشب خواب دیدم حاج حسین میر رضی سر راهی ایستاده، جلو رفتم و به او سلام كردم و گفتم: حاج حسین مگه تو شهید نشدی؟ اینجا چه می كنی؟

ادامه ماجرا در ادامه مطلب

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 21:57 ] [ جامانده ]
بسم الله الرحمن الرحیم

سالها پیش این مطلب رو نوشتم اما خیلی دوسش دارم

برای همین الان تو این وبلاگ هم قرار میدم.

تقديم به علمدار لشگر ده سيدالشهدا حاج يدالله كلهر

شهید حاج یدالله کلهر

 تو را نديده ام و فقط عكسهايت را در ميان انبوه خاطرات گذشته پيدا كرده ام و رشادت هايت را به سختي از كنار فيلم هاي هاليودي جستجو كرده ام . سخت است برايم؛ دلم مي خواست زماني كه برايت مي نويسم از خوبي ها بگويم و از جهاني شدن اسلام و از ايراني سراسر تقوا و علم . اما چكنم كه مجبورم از سختي ها برايت بگويم مي دانم از من والاتري و مرا شاني براي بودن با تو نيست، ولي بگذار تو را به ياد آن دوران كه نديده ام برادر خطاب كنم تا زبان راحتر بچرخد و قلم راحتر بنويسد. برادرم دوست داشتم برايت بنويسم كه محيط شهر و كوچه مان سراسر ياد شماست و ارزشهايي را كه براي آن تا دم آخر ايستادي سردر ورودي شهرمان نقش بسته است،دوست داشتم بنويسم ...



[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ] [ 0:30 ] [ جامانده ]
شمس‌الله چهارلنگ:
در آن زمان، رسم ما و تمام طایفه کلهر، بر این بود که تمام سه ماه تابستان را در «لار» بالاتر از «اوشان و فشم»، به سر می‌بردیم. تمام همشهریان و هم محله‌ایهای ما، هر تابستان این کار را می‌کردند.
لار، منطقه‌ای بسیار خوش آب و هوا، سرسبز و زیباست؛ با چمنزارهای سبز و دشتهای پرگل. کودکیهای من و یدالله و همبازیهای‌مان، در سبزی دشتها و در میان گلهای خوشبو و پرندگان طبیعت زیبای لار گذشت. چمنزار سبز بود و کودکی و بازی و شیطنت.
من باید هر روز گوسفندها را، که حدود سی، چهل رأس بودند، برای چرا به چمنزارها می‌بردم و عصرها حدود ساعت پنج بازمی‌گرداندم. آن روز هم، گوسفندها را برای چرا برده بودم.
وقتی به چمنزار رسیدم،‌آنها را به حال خودشان رها کردم. در آن اطراف، چشمه زیبایی به نام «کرکبود» بود. من کنار چشمه نشستم و ...

شهید سرتیپ حاج یدالله کلهر



[ یکشنبه سیزدهم مهر 1382 ] [ 0:9 ] [ جامانده ]
قسمتي از وصيت نامه سردار شهيدحاج يدالله كلهر(قائم مقام لشكر 10 سيد الشهدا(ع)) بسيجيان نور چشم امت حزب الله مي باشند و راد مرداني هستند كه بدون هيچ چشم داشتن به ماديات و دنيا هميشه در صحنه هاي نبرد و مشكلات و مصائب مانند كوهي استوار قدم برداشته و دست و پنجه نرم مي كنند و خواهند كرد .آن عزيزان كساني هستند كه بازوان پرتوان آنها زيارتگاه بزرگ مرد عصرمان اميد كليه مسلمين و مستضعفين جهان يعني خميني كبير مي باشد. پس اي كساني كه با اين عزيزان الهي برخورد خوب نداريدبه شما مي گويم شما هنوز پس از چند سال انقلاب و اين همه شهيد دادن كه هر كدام اسوه اي بودند خودتان را هم نشناختيدتا چه برسد به اين گلهاي باغ بهشتي را . واي بر شما اگر رفتار و برخوردتان ر ا با اين بسيجيان معصوم خوب نكنيد.كافي است فقط دلشان را بشكنيد آن وقت نه دنيايي براي شما باقي خواهد ماند ونه آخرتي . و اما اي برادران بسيج اي روشنايي ديدگان ملت مي دانيد كه چقدر به شما علاقه دارم و شما را از صميم قلب دوست دارم و شما هم سعي كنيد كه همان بسيجي واقعي بمانيدو در تمام برخوردهايتان همان گونه باشيد كه مردم فكر مي كنند.همان طوري كه امام عزيز در مورد شما ميگويد باشيد و اگر هم كسي خود را بسيجي جا مي زند و در عمل بسيجي نيست اول او را با اعمال و رفتار خود ارشاد كنيد و اگر ديديد قابل ارشاد نيست با او رفت و آمد نكنيد تا او از نام شما سو استفاده نكند. محل شهادت:شلمچه تاريخ شهادت:28/11/65
[ پنجشنبه نهم تیر 1379 ] [ 1:10 ] [ جامانده ]

در سال 1333 سردار رشيد، حاج يدالله كلهر، در روستاي «باباسلمان» شهريار در خانواده‌اي مذهبي و متوسط به دنيا آمد. وي پس از گذراندن دوران كودكي و دبستان به دليل نبود امكانات در روستا، مقطع دبيرستان را در شهريار گذراند. سال 1353 به خدمت سربازي رفت و پس از آن به كار آزاد روي آورد. از ويژگي‌هاي آشكار وي در دوران جواني، كمك به هم‌نوعان خود بود.

 

كلهر رفتاري بزرگ‌منشانه داشت و مردانگي و شجاعت با جانش آميخته بود. وضعيت سخت زندگي در روستا و ديدن فقر و تنگدستي مردم، آتش عشق به برقراري عدالت و مبارزه را در درون او برافروخته بود. به همين دليل، در نخستين طليعه حركت‌هاي انقلابي، به صف انقلابيون پيوست و با گروهي از جوانان در تصرف پادگان «باغشاه» سابق (ميدان حر كنوني) همت گمارد. يك بار هم در جريان مبارزات انقلاب، هدف اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد.

 

پس از پيروزي انقلاب و ضرورت دفاع از كوي و برزن در تشكيل پايگاه‌هاي دفاعي و كميته‌ها در مساجد براي حراست از دستاوردهاي انقلاب در محل سكونت خود، نقش رهبري داشت و با دادن آگاهي به مردم، نسبت به رفع نيازهاي آنان اقدام مي‌كرد.

در شهريور 1358 با تشكيل سپاه كرج به عضويت اين نهاد درآمد و به خاطر شايستگي‌هاي او به عنوان جانشين عمليات سپاه كرج مشغول به خدمت شد. وي در نخستين گروه اعزامي از سپاه كرج به كردستان، سرپرستي گروه را بر عهده گرفت و در آزادسازي شهر سنندج با وجود آن‌كه نيروهاي تحت فرماندهي او پس از پايان مأموريت به كرج بازگشتند، او در منطقه ماند و به فرماندهي عمليات شهر تكاب منصوب شد.

 

با آغاز جنگ تحميلي، به كرج بازگشت و پس از سازماندهي تعدادي از نيروهاي رسمي و بسيجي، به جنوب رفت و در همان روزهاي نخست جنگ، جبهه «فياضيه» در آبادان را تشكيل داد و مدتها به عنوان فرمانده محور جبهه فياضيه مشغول خدمت شد.

 

در عمليات «طريق‌القدس» با سمت فرمانده گردان وارد عمل شد كه به دليل نبوغ و رشادت‌ها و خلاقيت‌هايي كه از خود نشان داد، جانشين تيپ «‌المهدي» شد. در عمليات فتح‌المبين، بيت‌المقدس و رمضان، به عنوان فرمانده لشكر 27، مسئول محور و در والفجر مقدماتي، جانشين تيپ نبي‌اكرم(ص) بود. شهيد كلهر در عمليات «كربلاي 5»، قائم‌مقام لشكر ده سيدالشهدا‌(ع) بود كه به درجه رفيع شهادت رسيد.

 

كلهر در سال 59 ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج دختري است كه از نعمت پدر محروم ماند و حتي در زمان حيات كلهر، به دليل وضعيت دوران جنگ و حضور شهيد كلهر در جبهه، طعم محبت پدرانه را نچشيد. در طول جنگ، او چند بار مجروح شد و آخرين جراحتش به اندازه‌اي شديد بود كه درمان آن يك سال طول كشيد.

 

صلابت، شهامت، صبر و توكل او بر خدا و حضور او در ميادين مختلف از همان دوران جواني از او فرماندهي لايق ساخته بود. شجاعت در ذات او بود. او علمدار رشيد لشكر بود، عمرش در جهاد في سبيل الله گذري شده بود. ضربت‌ها را به جان مي‌خريد تا انقلاب آسيب نبيند. او كمتر حرف مي‌زد، اما هرگاه لب به سخن مي‌گشود، درك عميقش از مسائل و فكر بلند او در بررسي و تحليل قضايا در لابه‌لاي جمله‌هاي كوتاهش آشكار مي‌شد.

در خاطره‌اي، برادرش نقل مي‌كند كه در عمليات «كربلاي 5» دوست و هم‌رزم صميمي شهيد كلهر به نام سيدحسن ميررضي به شهادت مي‌رسد، اين شهادت براي شهيد كلهر خيلي سنگين تمام شد. از آنجا كه ارتباط بسيار نزديك و صميمي با هم داشتند، ايشان بي‌تابي مي‌كردند و در همان منطقه عمليات داخل نفربر رفته بود و با حزن و اندوه و غم از دست دادن يار نزديك خود گريه مي‌كرد. رفقا و دوستان هرچه اصرار كردند ايشان آرام نشد. تا اين‌كه حاج آقا (شهيد) ميثمي او را مي‌بيند، به طرفش مي‌رود و در گوش وي قدري صحبت مي‌كند. شهيد كلهر بلافاصله گريه‌اش قطع مي‌شود و تبسم مي‌كند پس از اين‌كه شهيد ميثمي مي‌رود، دوستان جوياي موضوع مي‌شوند. وي مي‌گويد كه ايشان در گوش من همان حرفي را گفتند كه حضرت رسول اكرم(ص) به حضرت زهرا(س) گفتند و ديري نپاييد كه همين موضوع به واقعيت پيوست و در مرحله بعد عمليات «كربلاي 5» شهيد كلهر به شهدا پيوست.

 

در مراسم وداع با پيكر شهيد كلهر در اردوگاه كوثر كه در 10 كيلومتري سوسنگرد واقع شده بود، در آن ساعاتي كه شهيد كلهر را در حسينيه اردوگاه تشييع مي‌كردند، براي نخستين و آخرين بار، چادرهاي اردوگاه مورد هجوم نزديك به 25 فروند هواپيما قرار گرفت و به بركت خون شهيد، باعث شد كه هيچ كس در چادر نباشد، وگرنه تعداد زيادي از رزمندگان به شهادت مي‌رسيدند.


[ سه شنبه نهم تیر 1377 ] [ 1:7 ] [ جامانده ]

درباره وبلاگ

شاید تقدیر اینطور رقم خورده...
خدا رحمت کنه شهید زین الدین رو که گفته بود بچه ها اگه الان شما ناراحتید چرا زمان صدر اسلام نبودید یه روزی می آد یه عده ای ناله می کنن چرا زمان شما نیستند قدر این دوران رو بدونید...
حالا مصداق دل ماست
غبطه می خوریم به اون دوران
جاموندیم چه جاموندنی...
اما ناامید نیستیم
شاید خدا برای ما یه دوکوهه دیگه در نظر داره
مگه آوینی نگفت:
دوكوهه، آیا دوست داری كه پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟
پس منتظر باش.
ما هم منتظریم که:
شاید این جمعه بیاید شاید...
در هر صورت جنگ جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همین مبارزات، چه جنگ، جنگ نظامی باشد چه جنگ فرهنگی و چه جنگ سایبری...
WE STAND UP TO THE END