|
دلنوشته های یک جامانده زندگی نامه سرداران شهید و 51 شهید طایفه کلهر
|
|
آره چند هفته پیش بود تو محل کار حرف افتاد سر مسافرت و ... بحث ادامه پیدا کرد تا اینکه صحبت رسید به داغ دل من یعنی (ک ر ب ل ا)و بعد که دیدن من رفتم تو خودم و حرفی نمیزنم هی پاپی شدند چیه چته؟؟؟ منم کل ماجرا رو براشون گفتم یدفعه یکی از دوستان گفت دایی من کاروان می بره اسمت رو می نویسم می خوای بخواه نمی خوای هم باز باید بخواهی دست خودت نیست باید بیایی... ما هم چیزی نگفتیم،گفتیم بنویس اما اگه اسم من در اومد من این ریش ها رو با تیغ میزنم . هی رفت و اومد و بعدا گفت انگار قسمت نیست جور نشد... گذشت تا دیروز داشتیم می رفتیم جایی با موتور ترک من نشسته بود گفت فلانی ما داریم میریم برای عرفه و ارعین کربلا هستیم گفتم چی شد تو که می گفتی باهم میریم یا نمی رم، گفت من کاری نکردم یکی دیگه از همکارها گفت می آیی یا نه منم گفتم می آم و جور شد بریم... من چیزی نگفتم بهش و فقط سکوت بود و سکوت نمی دونم تا کی این بازی ادامه داره اما ... من میدونم اونقدر ناپاکم که حد نداره اما شنیده بودم امام حسین دست ناپاک ها رو هم میگیره شنیده بودم دست جوونی که رو سینه اش نشسته بود برای کشتنشون رو هم گرفت شنیده بودم دست اون جوونی که شب عاشورا می خواست به یه دختر هیئتی به زور تجاوز کنه رو هم گرفته شنیده بودم می خواست دست شمر رو هم بگیره ...اما نمی دونم چی شده ما رو بازی نمیده یعنی از شمر هم ناپاک تر شدم؟؟؟ از دیروز تا الان همش این افتاده سر زبونم: دلم نوشت امون بده اگر چه زشت امون بده بزار بیام جهنمم میشه بهشت امون بده امون بده امون بده فقط یه بار این نوکر و کنار نذار گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار بزرگوار امون بده بالی تو آسمون بده --------------------------------------------------- ظاهرا این قصه سر دراز دارد... برچسبها: جامانده, حسرت, کربلا [ جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 18:2 ] [ جامانده ]
|
||